

مامان نشسته بود داشت بالش ها رو توی جا بالشی میکرد و میدوخت ... بابا هم کنارش نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد ....
مامان خواست دوباره سوزنو نخ کنه و هر کاری میکرد سوزن نخ نمیشد ... بابا گفت : خانوم میخوای کمکت کنم؟؟
مامان : شما داری منو نیگاه میکنی یا تلویزیونو ؟
بابا : هر دوتون ... تو رو ...
من رفتم کنار مامان نشستم و گفتم مامان بده من سوزنو نخ کنم ...
بعد اون سوزن نخ کنو برداشتم گفتم این چطوری کار میکنه؟؟ مامان یادم داد ... بابا هم اومد کنارمون ... خندیدیم و چند تا سوزن هم من نخ کردم ...
مامان ، بابا عاشقتوونم ...
واقعاً چه نسل بی عاطفه ای شدیم که مامان و بابا هامون رو ول کردیم و چسبیدیم به اتاقمون و دنیای مجازی .............
****
این روزا سفارش میگیرم واسه خودم !! مشتری پیدا کردم !! اما هرچی گفتن دستمزد بگیر گفتم نه نمیخوام!!
تشویقم کردن گفتن تو عالی میشی ... منم شروع کردم دستمو قوی تر کنم !!
تو این هفته این سومین پرتره ایه که میکشم !
دو تاش دوستام بودن این آخری رو گفتم یه چیزی به جز ادم بکشم ... یه سگ کوچولوی بامزه س که دارم میکشم !
یکی دیگه ازم خواستن اما وقتم کمه ... دیگه نمیتونم .... رد کردم
کلمات کلیدی :

حالا اگه میگفتن زلزله اومد داشت فریاد و اینا میزد فکش در رفته من واسم قابل درک تر بود ! 



اَی که عزیز دلم آخه چسب کاغذی که کاغذه با دست مبارکت به اسونی سادگی جداش کن دیگه این کارا چیه دیگه !!
