سرای من و "مهتابم" و خدایی که در این نزدیکیست ...

 
 
نویسنده :
 SaeedeH
تاریخ :
 پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠
زمان :
 ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ
نظرات ()

مامان نشسته بود داشت بالش ها رو توی جا بالشی میکرد و میدوخت ... بابا هم کنارش نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد ....

مامان خواست دوباره سوزنو نخ کنه و هر کاری میکرد سوزن نخ نمیشد ... بابا گفت : خانوم میخوای کمکت کنم؟؟

مامان : شما داری منو نیگاه میکنی یا تلویزیونو ؟

بابا : هر دوتون ... تو رو ...

من رفتم کنار مامان نشستم و گفتم مامان بده من سوزنو نخ کنم ...

بعد اون سوزن نخ کنو برداشتم گفتم این چطوری کار میکنه؟؟ مامان یادم داد ... بابا هم اومد کنارمون ... خندیدیم و چند تا سوزن هم من نخ کردم ...

 

مامان ، بابا عاشقتوونم ...

واقعاً چه نسل بی عاطفه ای شدیم که مامان و بابا هامون رو ول کردیم و چسبیدیم به اتاقمون و دنیای مجازی .............

 

****

این روزا سفارش میگیرم واسه خودم !! مشتری پیدا کردم !! اما هرچی گفتن دستمزد بگیر گفتم نه نمیخوام!!

تشویقم کردن گفتن تو عالی میشی ... منم شروع کردم دستمو قوی تر کنم !!

تو این هفته این سومین پرتره ایه که میکشم !

دو تاش دوستام بودن این آخری رو گفتم یه چیزی به جز ادم بکشم ... یه سگ کوچولوی بامزه س که دارم میکشم !

یکی دیگه ازم خواستن اما وقتم کمه ... دیگه نمیتونم .... رد کردم     



کلمات کلیدی :


این روزا
نویسنده :
 SaeedeH
تاریخ :
 چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
زمان :
 ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ
نظرات ()

ده دوازده روز پیش اینا بود که اینجا نه و نیشابور زلزله اوومد ... حالا بگذرد که ما مشهدیا بیشتر از اونا که مرکزش بودن ترسیدیم و شنیدم بعضیا اب و خوراک و پوشاک جمع اوری کردن و با لباس خوابیدن و ...... (تو مشهد!!)

 

هر چی بیشتر میگذره منم خبرای بیشتری میشنوم از اون روز !

جالبناک ترینش همسایه مون بوود!

موقع زلزله فکش شکسته !! حالا اگه میگفتن زلزله اومد داشت فریاد و اینا میزد فکش در رفته من واسم قابل درک تر بود !

حالا دیگه اینکه اون موقع چی شده که اینطور شده خدا عالم است ....

 

این روزا همه از من میخواهند بروم نمره نگاه کنم شما چطور؟ شماره و پسوردا همه رو نوشتم یکی یکی میرم نمره هارو مقایسه میکنم

البته به بعضیا خبر افتادنشونم  دادم

 

و من مانده ام و ماکتی که حوصلشو ندارم و فقط 3 روز مونده

 

 

 

 

و عروسی ای که در پیش است ..............



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 SaeedeH
تاریخ :
 دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
زمان :
 ۸:٤٥ ‎ب.ظ
نظرات ()

دقت کردین بعضیا چه کارای عجیبی انجام میدن خودشونم خبر ندارن؟!!!

واسه من که عجیبه !

نمونش اینه که چسب نواری رو با دندون می کَنن!!

یا اینکه نخو با دندون ... !!

من از بچگی هی میگفتم خدایا چطوری اینا این کارو میکنن ! مخصوصاً بچه های مدرسه میدیدم از این کارا چندش میکنن !

منم بچه پاستوریزه چندشم میشد!

از رو بچگی یه بار گفتم ببینم میشه نخو با دندون کند! هرچی زور زدم نشد!!شما هم نکنین پشیمون میشین!! نیشخند

 

یه بار تو دانشگاه چسب کاغذیمو دادم یکی ! در کمال تعجب دیدم با دندونش تیکه کرد!! سبزتعجباَی که عزیز دلم آخه چسب کاغذی که کاغذه با دست مبارکت به اسونی سادگی جداش کن دیگه این کارا چیه دیگه !!

 

آخییشش احساس میکنم یه باری از رو دلم برداشته شد!



کلمات کلیدی :


نع
نویسنده :
 SaeedeH
تاریخ :
 دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
زمان :
 ٥:٤٥ ‎ب.ظ
نظرات ()

لوکیشن 1 : داخل اتوبوس

- خانوم من کارتم شارژ نداره میشه واسه منم بزنی ؟

- نه خانوم جان ! من شارژمو لازم دارم واسه برگشتن (واقعیتش 6تومن شارژ داشتم!)

 

لوکیشن 2 : اس از یه همکلاس دوست نما

- میشه عکسای عناصرتو فردا واسم بیاری؟

-نه عزیزم  اخرین بار فلشم ویروسی شد دیگه نمیارم

-پس رو سی دی بریز بیار

-نوچ !

 

لوکیشن 3 : خیابون 7:30شب

-خانوم ساعت چنده؟

من با بیحوصلگی ناشی از 12 ساعت کلاس : نمیدونم !

-یعنی یه ساعتم نداری؟

-نوچ ندارم (تو دلم:بیکارم یه ساعت گوشیمو درآرم به تو ساعت بگم!)

 

لوکیشن 4 : دانشگاه قبل تحویل ! من کارامو انجام دادم بقیه مشغولن من به یک دوست کمک میکنم :

اولی و دومی : - بیا این درختای منم کمک کن

2تا واسش کشیدم از 10تا رفتم کمک بعدی واسه اونم 2تا کشیدم

اونا: خب بیا بقیشونم بکش دیگه !

- خسته شدم دیگه ! ما رفتیم خونه 

 

میتونم ادامه بدم تا صبح !

 

 

ای کسی که قدرت نه گفتن میخواهی ! بیا اینجا! من بهت یاد بدم! نیشخند



کلمات کلیدی :


دوستت دارم.
نویسنده :
 SaeedeH
تاریخ :
 چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
زمان :
 ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ
نظرات ()

حــــرفــــهـاے زیــــادے بــلــد نــیستـــمــــــ ..

مـــن تـــنـــهــا چــشــمـــان تــــو را دیــــدمــــــــــــ ..

و گـــــوشــــه اے از لـــبــخـنـدتــــــــــــ ..

کـــه حـــرفــــهــــایمـــــــ ــــ را دزدیــــد ..

از عـشــق چـــیزی نــمــــیـدانمــــ ..

امــــا دوسـتــت دارمـــــ ..

کــــودکـــانــــه تـــر از آنـــچــــه فـــکــر کـنــــــے ...
پ.ن : خیلی دوست دارم حرف بزنم .... اما این روزا دنیای من پر از تصویره و بی صدا ....خیال باطل
دوستت دارم .م.


کلمات کلیدی :




 
به سکوت لبخند می زنم ... او هم به من ... کم کم به زندگی در کنار هم عادت کرده ایم ...
 
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به ☆مهتـاب خـ ـانه☆ مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب